گویند در پشتکوه (ایلام امروزی )پیره زنی گاوش را به چوپان ده سپرده بود.به دلیل غفلت چوپان گاو وارد مزرعه ای شد و شروع به چریدن کرد.صاحب مزرعه باسنگ خواست گاو را از مزرعه ش براند که سنگ به سر گاو اصابت کرد و گاو را از پای دراورد.چوپان بادیدن گاو مرده شروع به داد و بیداد کردو دست به یقه ی صاحب مزرعه شد,صاحب مزرعه زیر بار نمی رفت و گاو را مقصر می دانست,گاو هم که رحلت کرده بود و گاو مرده که نمی تواند ازحق خویش دفاع کند پیره زن که باخبر شده بود یقه ی چوپان را گرفته بود و چوپان را مقصر می دانست مردم چوپان و پیره زن و صاحب مزرعه را نزد کدخدای ده بردن کدخدا نتوانستاختلاف میان انها را حل کند. کدخدا انان رانزد جناب والی جنگ ابوقداره برد جناب ابوقداره هم نتوانست اختلاف میانشان را فیصله بخشد.جناب والی جنگ انان رانزد قاضی جناب خانلرخان شهاب و السلطان فرستاد.جناب قاضی خانلرخان شهاب و السلطان اینگونه رای دادن که چوپان به دلیل حواس پرتیش مقصراست صاحب ملک هم چون دیوار ویا حصاری اطراف زمینش نکشیده باز بی تقصیر نیست درنتیجه دیه گاو را به شش قسمت تقسیم کرد یک ششم راباید چوپان پرداخت کند یک قسمت دیگر را صاحب مزرعه یک قسمت را هم کدخدا چون مردم بی دلیل به وی منصب کدخدایی نداده اند,یک قسمت راهم جناب والی بزرگ ابوقداره ویک قسمت را هم خانلرخان و پیره زن هم باید از یک ششم بگذرد.اینگونه اختلاف میان انان را فیصله بخشید. وانها بارضایت و خشنودی سرای خانلررا به سمت سرایشان ترک کردند. داستان خیلی کوتاه...
ما را در سایت داستان خیلی کوتاه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 214 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:57